|
دیشب پس از مدتی دو نفر از دوستان را دیدم که با هم گپ و گفت و گویی داشتیم و ( به قول سعدی علیه الرحمه ) من هم بر ایام گذشته تأمل می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم که یکی از دوستان دو شعر دوست داشتنی را برایم باز خوانی کرد که بد ندیدم در ادامه بیاورم.
جامی (اورنگ چهارم سبحة الا برار)/والی مصر ولایت، ذوالنون
|
آن به اسرار حقیقت مشحون |
والی مصر ولایت، ذوالنون |
|
در حرم حاضر و ناظر بودم |
گفت در مکه مجاور بودم |
|
نه جوان، سوخته جانی دیدم |
ناگه آشفته جوانی دیدم |
|
کردم از وی ز سر مهر سوال |
لاغر و زرد شده همچو هلال |
|
که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟" |
که: "مگر عاشقی؟ ای شیفته مرد! |
|
کهش چو من عاشق رنجور بسیست" |
گفت: "آری به سرم شور کسیست |
|
یا چو شب روزت از او تاریک است؟" |
گفتمش: "یار به تو نزدیک است |
|
خاک کاشانهی اویام همه عمر" |
گفت: "در خانهی اویام همه عمر |
|
یا ستمکار و جفاجوست به تو؟" |
گفتمش: "یکدل و یکروست به تو |
|
به هم آمیخته چون شیر و شکر" |
گفت: "هستیم به هر شام و سحر |
|
" ... جا افتاده ... " |
گفتمش: "... جا افتاده ..." |
|
سر به سر درد شده بهر چهای؟" |
لاغر و زرد شده بهر چهای؟ |
|
به کزین گونه سخن درگذری |
گفت: "رو رو، که عجب بیخبری! |
|
جگر از هیبت قربام خون است |
محنت قرب ز بعد افزون است |
|
نیست در بعد جز امید وصال |
هست در قرب همه بیم زوال |
|
شمع امید، روان افروزد" |
آتش بیم، دل و جان سوزد |
آی آقا ! سفره خالی می خرید
یاد دارم یک غروب سرد سرد می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید آی آقا ! سفره خالی می خرید ...؟!؟
|