پیوندها


پيام روز

مثل كبريت كشيدن در باد، ديدنت دشوار است، من كه به معجزه عشق ايمان دارم، مي‌كشم آخرين دانه كبريتم را، هر چه بادا باد!

 اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند (جرج آلن)

 شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید، اما محال است بتوانید عطر آنرا در فضا محو سازید. (ولتر)

 پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنستکه بعداز هر زمین خوردنی برخیزی. (ماهاتما گاندی)

 موفقیت فرآیندی قدم به قدم است و از مراعات یک رشته اصول ساده و نظم و انضباط های جزئی به دست می آید.

 عادت؛ یا بهترین خدمتکار ماست یا بدترین اربابمان.

 انسان یک رهگذر است و بدبختی او از آن است که نمی خواهد بفهمد غیر از یک رهگذر چیزی نیست.


2

کاربران آنلاين

11

بازديد امـروز

14

بازديد ديـروز

10605

بازديد کـــــل

با خشونت هرگز!

تقديم به تمامي معلمان واقعي

الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ

﴿آل عمران ۱۳۴﴾

 سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می‌گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم می‌گیرند

درس و مشق خود را …

باید امروز یکی را بزنم،

اخم کنم و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم... 

چشم ها در پی چوب،

هرطرف می غلطید

مشق‌ها را بگذارید جلو،

زود، معطل نکنید!

 

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می‌لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آن طرف، نیمکتش را می‌گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می‌لرزید...

" پاک تنبل شده‌ای بچه بد"

"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

" ما نوشتیم آقا "

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می‌کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی‌کرد... 
گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد و سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام،

بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله،

درکنارم خم شد

زیر یک میز، کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد... 

گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،

عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند... 

خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند شکوه‌ای یا گله‌ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما "

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت: این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده

بچه‌ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده

قصه‌ای ساخته است

زیر ابرو و کنار چشمش،

متورم شده است

درد سختی دارد،

می‌بریمش دکتر

با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تأثر گشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر …. 

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدرش نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود
و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد
درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم

با محبت شاید،

 گرهی بگشایم

 

با خشونت هرگز... 

با خشونت هرگز...   

با خشونت هرگز...

 

ارسالي يكي از دوستان عزيز

نظرات (0)

نوشته شده در ساعت 07:01 - شنبه 28 آبان 1390

 

معجزه‌ي آدم حسابي بودن

   روزی روبرت دو ونسنزو گلف‌باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

   پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت، مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

   دو ونسنزو تحت تأثیر حرف‌های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

   یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسؤول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز!

   دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.

   دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

چلچراغ شماره429

نظرات (0)

نوشته شده در ساعت 06:46 - شنبه 23 مهر 1390

 

عزت زياد، اميد و اعتبارتان برقرار

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می‌داد.

حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای   بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیک‌های متداول شکنجه استفاده نمی‌شد.

 اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمی‌کردند. بسیاری از آنها شب می‌خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی‌شدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمی‌کردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می‌ریختند.

دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:
»
در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان مي‌رسيد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی‌شدند.

هر روز از زندانیان می‌خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا می‌توانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.

هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را می‌کرد، سیگار جایزه می‌گرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمی‌شد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند. «

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.


با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می‌رفت.

با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می‌شد و خود را انسانی پست می یافتند.

با تعریف خیانت‌ها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین می‌رفت.

 

و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.

نظرات (0)

نوشته شده در ساعت 07:10 - چهارشنبه 23 شهريور 1390

 

هميشه دلتنگ!

درون قاب قفس نقش جان چه بی رنگ است

هوائیان تو را حلقه‌ي زمین تنگ است

به دام الفت خود هر که مبتلا کردی

چه در وصال و چه هجران همیشه دلتنگ است

وضو به خون دل عاشقان کنی و دریغ!

حنای ما به کف باور تو بی‌رنگ است

به روشني برسي از گذار سوز و گداز

كه نام آينه بيرون ز كوره ها سنگ است

دلا چه مي پري از شاخه اي به شاخ دگر؟

كه هر كجا بروي آسمان همين رنگ است

 

نظرات (0)

نوشته شده در ساعت 17:12 - جمعه 17 تير 1390

 

ناز چشم تو !

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟                   وآنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود                           ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی...

نظرات (0)

نوشته شده در ساعت 09:42 - جمعه 3 تير 1390

 

دوران دانشجويي و literature

يادش به خير ! چه شعر زيبايي !
 
رابرت هریک ( Robert Herrick) (زاده ۱۵۹۱ در لندن - درگذشته ۱۶۷۴) شاعر انگلیسی سدهٔ هفده‌ام میلادی بود.
رابرت هریک از جهتی سرآمد شاعران سلحشور و سلطنت طلب در دوره دین پیرایان در سده هفدهم بود و از سوی دیگر می توان او را آخرین رایحه ادبیات عهد الیزابت دانست. او مقارن زمانی که شکسپیر در لندن ظاهر شد به دنیا آمد و کم و بیش مزه ای از ذوق و نشاط آن دوره طلایی چشیده بود و آثار این ذوق در اشعار غنایی زیبا و هنرمندانه او آشکار است. وی هرچند کشیش بود اما در اخلاص و فداکاری نسبت به خاندان چارلز از سربازان غیور سلطنتی چیزی کم نداشت. در دوران حکومت (( دین پیرایان )) مقام دینی خود را از دست داد و پس از بازگشت چارلز دوم به منصب پیشین در دون شایر یکی از زیباترین مناطق انگلیس اقامت گزید. دین پیرایان او را کافر و ملحد می شمردند . بهترین اشعار او وصف زیبایی طبیعت و دعوت به غنیمت شمردن وقت و بهره گیری از لذات و عشرتهای طبیعی است . اما در گوشه و کنار اشعارش رایحه و ذوق ایمان و عرفان فراوان به چشم می خورد .
آثار هریک طی زمان زیادی به فراموشی سپرده شده‌بود تا این‌که با چاپ دوباره مجموعهٔ کاملی از کارهای وی در سال ۱۸۲۳ محبوبیت آثارش دوباره زنده شد.
 
و اين هم يكي از شعرهايش:

Give me one kiss,
And no more;
If so be, this
Makes you poor
To enrich you
I'll restore
For that one, two
Thousand score.

نظرات (0)

نوشته شده در ساعت 18:15 - دوشنبه 30 خرداد 1390

 

آتش بیم، دل و جان سوزد!

دیشب پس از مدتی دو نفر از دوستان را دیدم که با هم گپ و گفت و گویی داشتیم و ( به قول سعدی علیه الرحمه ) من هم بر ایام گذشته تأمل می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم که یکی از دوستان دو شعر دوست داشتنی را برایم باز خوانی کرد که بد ندیدم در ادامه بیاورم. 

جامی (اورنگ چهارم سبحة الا برار)/والی مصر ولایت، ذوالنون

آن به اسرار حقیقت مشحون

والی مصر ولایت، ذوالنون

در حرم حاضر و ناظر بودم

گفت در مکه مجاور بودم

نه جوان، سوخته جانی دیدم

ناگه آشفته جوانی دیدم

کردم از وی ز سر مهر سوال

لاغر و زرد شده همچو هلال

که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟"

که: "مگر عاشقی؟ ای شیفته مرد!

که‌ش چو من عاشق رنجور بسی‌ست"

گفت: "آری به سرم شور کسی‌ست

یا چو شب روزت از او تاریک است؟"

گفتمش: "یار به تو نزدیک است

خاک کاشانه‌ی اوی‌ام همه عمر"

گفت: "در خانه‌ی اوی‌ام همه عمر

یا ستمکار و جفاجوست به تو؟"

گفتمش: "یک‌دل و یک‌روست به تو

به هم آمیخته چون شیر و شکر"

گفت: "هستیم به هر شام و سحر

" ... جا افتاده ... "

گفتمش: "... جا افتاده ..."

سر به سر درد شده بهر چه‌ای؟"

لاغر و زرد شده بهر چه‌ای؟

به کزین گونه سخن درگذری

گفت: "رو رو، که عجب بی‌خبری!

جگر از هیبت قرب‌ام خون است

محنت قرب ز بعد افزون است

نیست در بعد جز امید وصال

هست در قرب همه بیم زوال

شمع امید، روان افروزد"

آتش بیم، دل و جان سوزد

 

آی آقا ! سفره خالی می خرید

یاد دارم یک غروب سرد سرد                          می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم                                 کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم                              گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست               عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست       ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود                                         اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته                           دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود                                      بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود                                     شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد                                           رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم                                 کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم                               گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید                   آی آقا ! سفره خالی می خرید ...؟!؟

 

نظرات (0)

نوشته شده در ساعت 18:19 - دوشنبه 30 خرداد 1390